مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
159
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
يكى ابر دارم بچنگ اندرون * كه همرنگ آبست و بارانش خون همى آتش افروزد از گوهرش * همى مغز پيلان بسايد سرش پس ايشان دوازده روز بيابان همىنورديدند كه ناگاه گردى بزرگ برخاست كه آفاق بگرفت . قورجان بانگ بر خادمان زد كه : خبر اين گرد از بهر من بياوريد . خادمان برفتند . پس از ساعتى بازگشتند و گفتند : اى ملك ، اين گرد لشگريان اسلامست . قورجان فرحناك شد و بايشان گفت : بدين خودم سوگند كه از ايشان زندهاى نگذارم و تنها بر ايشان بتازم و سرهاى ايشان را لگدكوب اسب سازم . و آن گرد از جمرقان بوده است . چون بلشگر كفار نظر كرد ، ايشان را از ستاره افزون يافت . آنگاه قوم خود را فرمود كه فرود آيند و خيمهها زنند . قوم اسلام فرود آمدند و علمها برپا كردند و نام خداى يگانه همىبردند . و لشگريان كفار نيز فرود آمدند و خيمهها بزدند و قورجان بايشان گفت : اسلحه از خويشتن دور نسازيد و چون نيمهء شب برود ، سوار گشته ، اين جماعت قليل را پاك بكشيد . در آن ساعت كه قورجان اين سخن ميگفت ، جاسوس جمرقان ايستاده بود . جاسوس بسوى جمرقان بازگشته ، جمرقان را از تدبير كفار آگاه كرد . ايشان صبر كردند تا كافران در خواب شدند . آنگاه جمرقان ، قوم خود را بسوارى بفرمود . قوم جمرقان سوار گشته ، بخداى يگانه توكل كردند و اشتران و چارپايان را جرس آويخته ، بسوى كفار براندند . صداى جرسها و زنگها بلند شد و مسلمانان در دنبال ايشان تكبيرگويان روان بودند . كوه و صحرا از آواز ايشان و صداى جرسها پر شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .